سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
شبکه حدیث




























تسبـیـ ـ ـ ـ ـح واژه ها

یا لطیف


دلم گیره ، گرفتارم ، گره افتاده تو کارم

همش سردرگمم، گیجم، چه حس مبهمی دارم


شدم درگیر تنهایی تو این روزای تکراری

کسی کاریم نداره نه ! ندارم با کسی کاری


اسیر خاطراتم من اگرچه رفتی از پیشم

فراموشت نکردم نه ! هنوز دلتنگِ تو می شم


هنوزم گرمیِ دستات به قلب خسته جون می ده

شبا فانوس چشم تو به من راهو نشون می ده


تو فهمیدی که من دارم با غربت همسفر می شم

نگفتی بی کسی سخته ؟ نگفتی در به در می شم؟


شده کار چشام گریه می دونم بر نمی گردی

تا حالا با خودت گفتی چه کاری با دلم کردی؟


برو... گرچه دلم... نه ! نه ! خداحافظ برو اما...

منم می رم پیش اونکه هوامو داشته تا حالا


میرم دستای سردم رو توی دستاش می ذارم

بهش می گم : خدای من "گره افتاده تو کارم"


م . ناصری تیرماه 93


نوشته شده در شنبه 93/5/4ساعت 11:41 عصر توسط هور نظرات ( ) | |

یا لطیف


این روزها حال و هوایش درد دارد

بغضِ نشسته در صدایش درد دارد


اشکی که نم نم می چکد از چشم هایش...

تلخ است ، طعم گریه هایش درد دارد


از ذهن خود آن کوچه ها را پاک کرده

حتی مــرور رد پایش درد دارد


زخمی که بر قلبش نشسته زخم کاری است

روحش روانش جای جایش درد دارد


شاید در آغوشش بگیرد یک شبی مرگ

از بس که تنهایی برایش درد دارد


م . ناصری تیرماه93


نوشته شده در یکشنبه 93/4/29ساعت 1:50 عصر توسط هور نظرات ( ) | |

یا لطیف


از جبهه و جنگ و شهدا حرف بزن

از صف شکنانِ بی ریا حرف بزن


امشب دلِ من گرفته از دست زمین

تا صبح برایم از خدا حرف بزن

 .........................

در کشتی عشق ناخدایی احسنت

افتاده و پاک و بی ریایی احسنت


نه ! جبهه و جنگ را ندیدی اما

تو حافظ خون شهدایی احسنت

 

م . ناصری تابستان92


نوشته شده در جمعه 93/4/20ساعت 2:0 عصر توسط هور نظرات ( ) | |

رفت و ندید درد زمین خوردن مرا

در کوچه باغ خاطره پژمردن مرا


با اینکه بود زندگی ام در هوای او

ترجیح داد کنج قفس مردن مرا


بغضم شکست و صبر نگاهم به سر رسید

وقتی که داشت قصد دل آزردن مرا


صبر و سکوت و سادگی و سر به راهی ام

باعث شدند عاقبت افسردن مرا


او بی قرارِ رفتن و من بی قرارِ او

اما نداشت حوصله ی بردن مرا


پای دلم به سنگ جداییش خورد و او

رفت و ندید درد زمین خوردن مرا


م . ناصری اسفند92


نوشته شده در چهارشنبه 93/4/11ساعت 6:12 عصر توسط هور نظرات ( ) | |

یا لطیف

یک روز از تعلق خود دست می کشم

در شهر عشق کوچه ی بن بست می کشم


کل مسیر زندگی ام را که پیش روست

گاهی بلند و گاه کمی پست می کشم


یک سو شراب چشم تو را طرح می زنم

یک سو نگاه غمزده را مست می کشم


در پشت میله های قفس می نشینم و

بغض کبوتری که اسیر است می کشم


وقتی نمی شود که شرایط عوض شود

پس هرچه را که بود و شد و هست می کشم


این روزها به عشق تو وابسته ام ولی

یک روز از تعلق خود دست می کشم


م . ناصری اسفند92


نوشته شده در یکشنبه 93/4/1ساعت 3:2 عصر توسط هور نظرات ( ) | |

   1   2      >
Design By : Pichak