سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
مسابقه ابلاغ غدیر

یا لطیف


سلام علیکم چطوری اوس کریم؟

ما بنده ها مخلصتیم ، چــاکریم


نیگا نکن یه خورده بد شدیم ما

یا که تو امتحانا رد شدیم ما


نیگا نکن چموش و سرکشیم ما

هنوز داریم جورشو می کشیم ما


شیطونِ لعنتی با ما رفیق شد

یه مدّتی تو کار ما دقیق شد


بذر جدایی تو دلای ما کاشت

میوه ی یأس و ناامیدی برداشت


می رف تو جلدمون که دنیا چیه؟

خدا کجاس ؟ امروز و فردا چیه؟


اصن یه وعضی شده بود حالمون

هرجا می رفتیم اون به دنبالمون


نماز عشقِ ما رو باطل می کرد

اینجوری ما رو از تو غافل می کرد


خلاصه خیلی ما رو می داد آزار

نامردِ لامـروّتِ لاکــردار !


می خواس که ما رو از شما دور کنه

می خواس که وعضِ ما رو ناجور کنه


اما نمی دونس تو را داریم ما

با دست خالی باز خدا داریم ما


یه صبح زود دعوا تو چاله میدون

یه جوری حالشو گرفتم ، بدون


ضربه ی فنّی شد و بدجوری باخت

رفت و دُمش رو روی کولش انداخت


سرزنشم نکن که دیر اومدم

با دست رد به سینه ی اون زدم


تو اوس کریمی و کَرَم کارتِه

بخشیدن زیاد و کم کارتِه


ما به صفاتون دیگه عادت داریم

کوچکتیم ! خیلی ارادت داریم !


م . ناصری دی ماه91


نوشته شده در دوشنبه 93/6/24ساعت 10:4 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف


راهبندان بود دیشب در خیابان دلم

پشت فرمان جنون در جاده ای پُر پیچ و خم


شد چراغِ سبزْ قرمز ، قلب من هم ایستاد

بوقْ بوقِ خاطراتت با صدایی زیر و بم


ناگهان من توی آیینه نگاه انداختم

چشم های پر فریبت خیس از باران غم


چشم خود را از تو و آیینه تا برداشتم

جاده ناهموار شد ، بی انتها با شیبِ کم


بود شش دنگ حواست پیش من که... بی هوا

از خودت غافل شدی خوردی به دیوار عدم


گوشه ای افتادی و جان و دلت آسیب دید

شیشه ی یادت شکست و پای قلبت شد قلم


خاطراتت کنج ذهن من به اغما رفته اند

در خیابان جدایی می زنم امشب قدم


م . ناصری شهریور93


نوشته شده در چهارشنبه 93/6/19ساعت 6:40 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف

 

بر روی دوشش کوله بار بغض

در سینه اش دلتنگیِ بی حد

می رفت مردی بی قرار از درد

سمت قطار اصفهان - مشهد


حتی تماشای پُل خواجو

تلخ و کسالت بار و تکـــراری

نقش جهان بی رنگ و بی رونق

باران غم از چشم او جاری


در چشم هایشحسرت خورشید

در سر هوای آسمان ها داشت

مرغ دلـش بی تاب در سینه

شوق حریم آشــیان را داشت


شاخه نبات و زعفران و نُقل

فکــر خرید از کوچـه ها حتی

دلتنــگِ اطراف حرم بود و...

دلتنـــگِ بازارِ رضــــا حتی


سوت قطار و ایستگاه و مرد...

با کولــه بار بغــض راه افتاد

شب پیش چشمش روزِ روشن شد

تا که نگاهش سمتِ ماه افتاد


بغضش شکست و دستْ بر سینه

سَ...سَ... سلام آقا ! سلام آقا !

چشم امیدِ من به دست توست

از راه دوری آمــدم اینجـــا


عطــر زیارت در فضا پیچید

روی لبش لبخندی از امٌید

آرامشی مهمان قلبش تا...

شد میهمانِ خانه ی خورشید


م . ناصری شهریور93


نوشته شده در جمعه 93/6/14ساعت 5:8 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف


تنها تویی مخاطب اشعار ناب دل

نام تو زینت صفحــاتِ کتاب دل

 

باشد نگـــاه مهر تو بر زندگانی ام

آیینه ! سایه ات شده چون آفتاب دل


هرشب به پای عشق تو فرهاد می شوم

تا که نماند حسرتِ شیرین به خواب دل

 

یک لحظه از خیال تو خالی نمی شوم

وقتی شدی اسیر در این پیچ و تاب دل


آرامشِ زمین و دلارامِ آسمان !

برگـــرد تا تمــام شود اضطــراب دل


دل در به در شده که بیابد نشانی ات

من نیز در به در شده ام در رکاب دل


م . ناصری آذر91


نوشته شده در یکشنبه 93/6/9ساعت 9:39 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف


قلم به دست گرفتم برای تو بانو

تمام دار و ندارم فدای تو بانو


بده تو رخصت پرواز در حریم حرم

که باز کرده دلِ من هوای تو بانو


اجازه ده که بگردد کبوتر جانم

به گرد گنبد و گلدسته های تو بانو


کویر نه ! که بهشت است شهر قم دیگر

به یمن خاک شفابخش پای تو بانو


مزار دخت نبی گرچه مخفی از نظر است

حریم فاطمه صحن و سرای تو بانو


یگانه دختر موسی بن جعفری و شدم

دخیل چادر مشکل گشای تو بانو


بگو به شاه خراسان دل مرا بخرد

بود رضای رضا در رضای تو بانو


م . ناصری مرداد93


نوشته شده در چهارشنبه 93/6/5ساعت 3:7 عصر توسط هور نظرات ( ) |


Design By : Pichak