سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
حوزه مجازی مهندس طلبه

یا لطیف


دیشب نسیم آهسته دستش را به در کوبید

در باز شد ، یک قاصدک آمد وَ من را دید


شاید که دلتنگِ من و چشمان خیسم بود

تا ساعتی دور سرم با بغض می چرخید


بعدش نشست آرام و ساکت رو به روی من

آمد کمی نزدیکتر... دست مرا بوسید...


چشمان خود را بستم و آهسته کردم فوت

تا باز کردم چشم خود را ، قاصدک خندید


در بینِ صحبت های گرم قاصدک با من

جیغِ خفیفِ جیرجیرک در فضا پیچید


من... قاصدک... شب... ناله های جیرجیرک...

صبح آمد و خورشید نور از آسمان پاشید

 

م . ناصری فروردین94


نوشته شده در جمعه 94/1/28ساعت 4:51 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف


شبْ تار و پود چادرت مادر

خورشید محو چشم های تو

هفت آسمان در سینه ات پنهان

راه بهشت از زیرِ پای تو


دستِ خدا در دست های توست

وقتی قنوتِ عشق می گیری

چشم ملائک خیسِ باران است

وقتی سر سجاده دلگیری


هر دانه ی تسبیح می افتد

با ناز انگــشتان لرزانت

من قصّه های غصّه ی خود را

می خوانم از چشمان گریانت


وقتی که دلگیریم ، تو دلگیری

وقتی که می خندم ، تو خندانی

نشنیدی حتّی از لبم حرفی

راز مرا...امّا تو می دانی

 

م . ناصری فروردین94


نوشته شده در جمعه 94/1/21ساعت 3:53 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف

سرِ شب بود که در تُنگِ بلور

ماهی کوچک قرمز خندید

مـاه از پنجـره پایین آمد

صورت ماهیِ من را بوسید


نسترن خم شد و در گوشِ چمن

گفت از رابطه ی ماهی و ماه!

آن طرف تر سمن و نیلوفر

چشمشان باز شد از هم ، ناگاه


آن سوی پنجره حرف است و حدیث

این سوی پنجره عشق است و امید

بی تفاوت به حسودان حیاط

ماه دستی به سرِ آب کشید...


قصّه ی ماهی و ماه و سرِ شب

قصّه ی زندگیِ آدم هاست

قصّه ی عشق که در آخرِ آن

شوریِ چشم حسودان پیداست


م . ناصری فروردین94


نوشته شده در چهارشنبه 94/1/12ساعت 3:51 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف

 

دیشب از دست این دل تنگم

مثل بارانِ غصّه باریدم

ناگهان خاطرات شیرینت

زنده شد ، بی بهانه خندیدم


یادم آمد که دست گرمت را

بر تن سبزه ها کشیدی تو

نرم نرمک قدم زدی در باغ

تا به گنجشک ها رسیدی تو


ذرّه ذرّه برایشان با عشق

نان و حتّی کمی غذا دادی

بعد از آن آبِ چشمه آوردی

توی دستت به تشنه ها دادی


جیکُ  جیکُ... دوباره جیکُ جیکُ

یعنی از خوبی تو ممنونیم

از غذای خودت به ما دادی

ما به تو عاشقانه مدیونیم


خاطراتت به ذهن من امشب

مثل یک تکه ماه تابیده

ردّی از بغض در گلویم نیست

دل تنگم چه خوب خوابیده


م . ناصری دی92


نوشته شده در دوشنبه 93/11/13ساعت 4:16 عصر توسط هور نظرات ( ) |


Design By : Pichak