سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
تبلیغات در پارسی بلاگ

یا لطیف


جمعه ها این دل هوایی می شود

شک ندارم کربلایی می شود


می رسد از دور عطر سرخِ سیب

می رسد صوتِ خوش أَمَّن پُجیب


می زند دل پَر به سوی شاه عشق

آسمان در آسمان تا ماه عشق


عشق یعنی حا و سین و یا و نون

نام سرخش بر لب اهل جنون


عشق یعنی سر جدا از پیکرش

تیر بر فرق علیِ اکبرش


عشق یعنی مشکِ پاره روی خاک

ناله ی ساقی...أخا ادرک أخاک...


عشق یعنی مویه های خواهری

قامتِ تا خورده ی نیلوفری

 

عشق یعنی پای تاول دیده ای

عشق یعنی حنجر بوسیده ای


عشق یعنی دلهره ، دلواپسی

کربلا تا شام دردِ بی کسی

 

عشق یعنی کل ارض کربلا

قبله ی دل دائماً سمت خدا


عشق یعنی انتظار منتقم

جمعه جمعه بی قرار منتقم


م . ناصری دی91


نوشته شده در جمعه 93/8/2ساعت 3:16 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف


این سو منِ دلسوخته آن سو حرم عشق

چشم منِ آلوده و دستِ قلـم عشق


بین الحرمین و قـــدم نابلدِ من

رخصت بده ارباب که گیرم عَلم عشق

 

عمری است هراسان شده ام تا که نگیرند

از دست دلِ بی رمقم بیش و کم عشق


در جاده ی وصل تو شدم بی کس و بی یار

یک قافله دل گم شده در پیچ و خم عشق


گرچه دل آواره ی من خانه ی غم شد

غم های دگر هیچ ، به قربان غم عشق


م . ناصری تیرماه92

...............

پ ن : ارسال نظر بسته است


نوشته شده در سه شنبه 93/7/29ساعت 7:9 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف


با خاطرات و یاد تو خواهر ، بزرگ شد

در دامن محبّتِ مــادر ، بزرگ شد


رفتی و قاب عکس تو شد همزبان او

با چشم خیس و با دلِ مضطر ، بزرگ شد


او در کنار کیف و کتاب و مدادِ تو

با مشق های هر شبِ دفتر ، بزرگ شد


شد تار و پود چادرش از اشکِ عشق ، خیس

با روضه های سیلی و معجر ، بزرگ شد


می خواست تا بزرگ شود زیر سایه ات

امّا کنار عکس برادر ، بزرگ شد

 

م . ناصری شهریور91


نوشته شده در سه شنبه 93/7/22ساعت 11:28 صبح توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف


قلم دیگر ندارد وقت تنهایی هوایم را

مرکّب محو شد تا نشنود سوز صدایم را


غم تلخ غزل بود و غمی در گوشه ی قلبم

کشیدم بر سر ابیات سردش دست هایم را


چکید از چشم من اشکی به روی سینه ی دفتر

خطوط خیس دفتر هم شنیده  های هایم را


چرا مِهر مرا دیگر به روی خود نمی آری

یکی انگار پُر کرده است در قلب تو جایم را


تمام جاده ها را رفته ام بی همسفر امّا

کسی دیگر نمی گیرد سراغ ردِّپایم را


سکوت آسمان شب شکست از بغض ابیاتم

وَ من آهسته می خوانم به زیر لب خدایم را


اگرچه واژه ها کز کرده در کنج گلوی من

قلــم دیگر ندارد وقت تنهایی هوایم را


م . ناصری خرداد92


نوشته شده در چهارشنبه 93/7/16ساعت 4:39 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف


از تو بعید بود که بر من جفا کنی

با چشم های خیس من اینگونه تا کنی


بر زخم های کهنه ی قلبم نمک زنی

آرامشم بگیری و طوفان به پا کنی


در ابتدای جاده ی بی انتهای عشق

یکباره دستِ سرد دلم را رها کنی


بیمار وصل تو شده بودم به این امید

که دردهای بی حدِ دل را دوا کنی


من در رکاب عشقم و آواره ی تو اَم

کِی می شود مرا به دل خویش جا کنی


بودی زبانزد همه در مهر و در وفا 

از تو بعید بود که بر من جفا کنی

 

م . ناصری مهرماه91


نوشته شده در جمعه 93/7/11ساعت 5:4 عصر توسط هور نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak