سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم




























یا لطیف



چندی است که ناله های ممتد دارد

پیداست که دلتنگی بی حد دارد


ذکــر لـبِ اوست یا غـریب الغربا

بیچاره دلـش هــوای مشهد دارد


م . ناصری شهریور94

 

پ . ن : مهمان نواز تر از تو سراغ ندارم آقا!

این سومین بار است که در چند ماه اخیر دعوتم می کنی

می دانم که می دانی حال و روز دلم را.. که زود به زود می کشانی ام به کوی خودت .


نوشته شده در دوشنبه 95/2/6ساعت 3:13 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف



سمتِ حریمی امن راهی شد

با دستِ خالی و دلی پُر درد

بود آسمان چشم او ابری

چون برگ پاییزی جهانش زرد


توی دلش آشوب بود انگار

غم در نگاه و غصّه در سینه

چشمش به گنبد.. زد قدم کم کم

اذن دخول و صحن آیینه...


بانو ! نگاهم کن دلم خون است

بار گناهم گرچه سنگین است

نه نه ! نگو تو لایق قهری

سهم دلِ آلوده ات این است


دستی به دربِ خانه ی خانم

دستی به روی قلبِ آلوده

تا بر ضریح  افتاد چشمانش

انگار شد از غصّه آسوده


همتا نداری خواهر خورشید

از تو گرفته نور خود را ماه

اینجا کنارم باش و فردا نیز...

یا فاطمه جان اشفعی لی ، آه...


صحن حرم ، سجّاده ی سبز و...

باران چشمان و سکوتی خیس

شد تار و پود چادرش لرزان

با دست لرزان و قنوتی خیس


دست خدا بر روی قلب او

کم کم رها از درد شد... از غم

حالا درون سینه ای آرام

حتّی نبود از غصّه ردّی هم...


م . ناصری فروردین95

 

پ . ن : هجوم بغض های بیشمار و دردهای بسیار امروز مرا به سمت خانه ی خواهر خورشید کشید

دردهایم را ، بغض هایم را ، غصّه هایم را آنجا جا گذاشتم...

این واژه ها را در همان حریمِ امن به رشته ی تحریر در آوردم و با دلی آرام برگشتم .


نوشته شده در سه شنبه 95/1/17ساعت 5:50 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف


شب ، تار و پودِ چادرت مادر

خورشید محو چشم های تو

هفت آسمان در سینه ات پنهان

راهِ بهشت از زیر پای تو


دست خدا در دست های توست

وقتی قنوت عشق می گیری

چشم ملائک خیس باران است

وقتی سرِ سجّـاده دلگیری


هر دانه ی تسبیح می افتد

با ناز انگشـتان لـرزانت

من قصّه های غصّه ی خود را

می خوانم از چشمان گریانت


وقتی که دلگیرم تو دلگیری

وقتی که می خندم تو خندانی

نشنیدی حتّی از لبم حرفی

راز مرا امّا تو می دانی


م . ناصری فروردین94


نوشته شده در سه شنبه 95/1/10ساعت 8:0 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف



از آن نگاهِ فریبنده ات کشم بیداد

که داد هستی دل را به راحتی بر باد


نه می توان ز تو و خاطرات تو دل کند

نه می توان به تو و وعده های تو دل داد


 م . ناصری فروردین95

 

پ . ن : نگاهت را بردار و برو ، اینجا کسی برای اشک هایت تَره هم خُرد نمی کند !


نوشته شده در دوشنبه 95/1/9ساعت 3:30 عصر توسط هور نظرات ( ) |

یا لطیف



شیرین نه ! تلخ نه ! تو انگار اَرده ای

رازِ مگوی دخترکِ پشت پرده ای


ای دلربا که از همه دل می بری ، بگو

با ماه یا ستاره تبانی نکرده ای؟


م . ناصری فروردین95


نوشته شده در جمعه 95/1/6ساعت 4:12 عصر توسط هور نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak